العلامة المجلسي

469

حياة القلوب ( فارسي )

ايشان از پنج شبر بيشتر نمىشدند ، وهمه در خلقت وصورت مساوى يكديگر بودند ، وهمه عريان وبرهنه پا بودند ، وكركى داشتند مانند كرك شتر كه ايشان را از سرما وگرما نگاهدارى مىكرد ، وهر يك دو گوش داشتند كه يكى اندرون وبيرونش مو داشت وديگرى اندرون وبيرونش كرك داشت ، وبه جاى ناخن چنگال داشتند ، ونيشها ودندانها داشتند مانند درندگان ، وچون به خواب مىرفتند يك گوش را فرش وديگرى را لحاف مىكردند وسراپاى ايشان را فرا مىگرفت ، وخوراك ايشان ما هي دريا بود ، وهر سال ابر بر ايشان ما هي مىباريد وبه آن ما هي زندگى مىكردند در رفاهيت وفراوانى ، وچون وقت آن مىشد منتظر باريدن ما هي مىبودند چنانچه مردم منتظر باريدن باران مىباشند ، پس اگر مىآمد از براي ايشان ، فراوانى ميان ايشان بهم مىرسيد وفربه مىشدند وفرزندان مىآوردند وبسيار مىشدند ويك سال به آن معاش مىكردند وچيز ديگر غير آن نمىخوردند ، با آنكه به قدرى بودند كه عددشان را بغير از خدا كسى احصا نمىكرد . واگر سالى ما هي بر ايشان نمىباريد به قحط مىافتادند وگرسنه مىشدند ونسل ايشان قطع مىشد ، وعادتشان آن بود كه به روش چهارپايان در ميان راهها وهر جا كه اتفاق مىافتاد جماع مىكردند ، وسالى كه ما هي بر ايشان نمىآمد وگرسنه مىشدند رو به شهرها مىآوردند وبه هر جا وارد مىشدند افساد مىكردند ، وهيچ چيز را نمىگذاشتند ، وفساد آنها از تگرگ وملخ وجميع آفتها بيشتر بود ، ورو به هر زمين كه مىكردند أهل آن زمين از منازل خود مىگريختند وآن زمين را خالى مىگذاشتند ، زيرا كسى با ايشان برابرى نمىتوانست كرد ، وبه هر موضع كه وارد مىشدند چنان فرامىگرفتند آن موضع را كه قدر جاى پا ومحل نشستنى از براي كسى خالى نمىماند ، واحدى از خلق خدا عدد ايشان را نمىدانست ، وكسى نمىتوانست نظر بسوى ايشان بكند يا نزديك ايشان برود از بسيارى نجاست وخباثت وكثافت وبدى منظرشان ، وبه اين سبب بر مردم غالب مىشدند . وايشان را صدائى وفغانى بود ، وقتي كه رو به زمينى مىكردند صداى ايشان از صد فرسخ راه شنيده مىشد از بسيارى ايشان مانند صداى باد تندى يا باران عظيمى ، وايشان